سلام ...
با چشمانی پر از اشک و دلی پر از خون حرفای دلمو می نویسم ...
دلم بدجوری گرفته چشمام بدجوری میبارن انگار سالهاست نباریدند انگار مدت هاست که گونه هایم منتظر یک بارونن ...
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجونم !!!
دلم خیلی گرفته ...
اونروز که رفتم تو وب ابجی هستی و نامه ی خداحافظیشا خوندم دلم بدجوری گرفت برا یه لحظه از کلمه ی خداحافظ متنفر شده نمی تونم احساس الانم رو بگم ولی به خدا دلم خیلی گرفته از دست خودم از دست کاری که میکنم ...
نمی دونم چی بنویسم از کجا بنویسم به خاطر چی بنویسم ولی باید بنویسم باید برم اونم واسه همیشه ...
ابجی سما گلم توخودت بهتر میدونی که واسم اونقدر عزیزی که نمیتونم واسه یه لحظه کوچولو غم و غصه تا ببینم تو همیشه واسه من اول بودی من پارتی بازی نکردم قصدم هم این نبود اگه این طور بود تو منو به بزرگواری خودت ببخش ابجی سما تو راست گفتی به خدا ع ش ق دروغ است دروغ
ابجی نجوا گلم همیشه دوست داشتم همیشه دوست دارم و همیشه دوستت خواهم داشت بااین که دیر به دیر بهم سر میزدی ولی با همون کوچولو نظری که میدادی منو یه دنیا نه ببخشید به قول خودت هوارتا خوشحال میکردی خیلی منتظرت بودم که بیای ولی نیومدی اشگال نداره همیشه گفتم حالا هم می گم این نیز بگذرد ...
ابجی هستی گلم اونروز وقتی اومدم تو وبت دیدم میخوای واسه یه مدت بری خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم حیف ولی خوشحال بودم که بر میگردی هر چند متفاوت شاید تو اینجا نباشی که اینو بخونی ولی من وظیفه ی خودم دونستم که ازت به خاطر تموم حرف های قشنگی که بهم زدی مخصوصا در مورد این پست اخری تشکر کنم امیدوارم که تو زندگیت همیشه موفق باشی ...
ابجی پریسا گلم همدم تنهای های تنها خیلی وقته که دیر به دیر بهم سر میزنی دیگه داری ابجی تنهاتو فراموش میکنی می دونم منم دیر به دیر بهت سر میزدم ولی خدا میدونه که با این کارم هیچ از دوست داشتنم نصبت به تو کم نشد تو همیشه ابجی پریسای گل خودم هستی و خواهی بود ...
ابجی رهای گلم با این که زیاد نمیشناسمت ولی همیشه واست احترام قائل بودم همیشه دوستت داشتم ...
ابجی مهتاب گلم تو هم خیلی وقته که نیومدی به وبم میدونم که دیگه نمی یای ولی اینو بدون که من یکی از طرفدارای وبلاگت بودم ...
ابجی فرشته گلم یادمه وقتی برای اولین بار اومدم تو وبت اونقدر گریه کردم که وای خدا میدونه تا زمانی که تو وبت بودم احساس می کردم دارم خفه میشم اخه وبت اونقدر غمگین بود که کمبود هوا رو واقعا احساس کردم اونجا بود که فهمیدم غصه میتونه تا مرز بینهایت پیش بره همیشه به صبر و تحملی که داشتی حسودیم میشد یادته بهت گفتم تو فرشته ی زمینی منی یادته گفتم این اسمو حمید روی من گذاشته بود تو هنوزم همون فرشته ی زمینی منی دلم واست یه عالمه تنگیده مواظب خودت باش منو هم فراموش نکن منم تو رو فراموش نمیکنم ...
داداش امیرم دلم واست تنگ میشه ازت ممنونم که هر روز صبح مییومدی وبم و منو از تنهایی در می اوردی داداش جونم تو راست می گفتی به خدا ع ش ق کشکه کشک ...
داداش رامین تو خودت می دونی چقدر دوستت دارم چقدر باورت دارم و چقدر به داستانهات علاقه دارم دلم واسه همه ی نصیحتات تنگ میشه یادته اون دفعه ی اولی که اومدی وبم چقدر از دستم ناراحت شده بودی گفته بودی برا اول و اخرین باره که اومدم وبت ولی بازم اومدی نمیدونم چرا ولی از اومدنت خیلی خوشحال شدم حق با تو بود من باید از این لجنزار تنهایی خودمو بکشم بیرون باید خودمو نجات بدم قبل از این که این تنهایی منو خفه کنه من اونا خفه کنم داداشی دارم میرم که با یه دنیای دیگه بیام فقط یه کوچولو زمان لازم دارم بهت قول میدم تنهای اینده با این تنها خیلی فرق داشته باشه قول یه ابجی همیشه قوله...
داداش مهدی این دفعه نیومدی وبم منتظرت بودم ولی نیومدی اشکال نداره شاید کار داشتی شاید وقت نداشتی شایدم من مهم نبودم شایدم درگیر زن و سوئد و ...اینا بودی نمیدونم هر چه بود منو فراموش کرده بودی می دونم مهم نبودم ولی به هرحال از این که این مدت اذیتت کردم از دستم ناراحت شدی معذرت میخوام خدا میدونه که هیچ قصدی نداشتم به هر حال به بزرگی خودت این ابجی تنهارو ببخش ...
داداش سعید یه مدتی بود کم تر به اسمون خیال تنها مییومدی خیلی نگرانت شده بودم تا این که دوباره بعد از یه غیبت طولانی بازم اومدی چقدر جالبه وقتی تو می یای داداش مهدی میره وقتی داداش مهدی می یاد تو میری جریان چیه ؟ به هر حال ارزو میکنم هر کجا هستی شاد وخوش باشی و موفق ...
داداش امیرم ( خانمیت چطوره ) میدونم خیلی وقته به وبت نیودم خیلی وقته که واست گل نفرستادم واسم گل نفرستادی خیلی وقته اصلا سراغی ازت نگرفتم اخه تو سرت خیلی شلوغه برای همین همیشه احوالتو از خانمیت میپرسیدم با این حال همیشه واسم همون داداش امیری بودی که روز اول اومدی به اسمون خیالم یادته ...
داداش مجید که همیشه سرت شلوغ بود منم دیگه میخوام مثل تو خودمو درگیر کار و کار و کار کنم داداشی تنها دیگه داره میره دیگه نمی خواد غصه بخوری و بهم بگی با این اسمت حال نمکنم دیگه نمیخواد بیای و برام اسم انتخاب کنی(چقدر کج سلیقه
) بزار واسه یه بارم شده اسمی که تو انتخاب کردی برامو بگم ابجی قاصدک همیشه دوستت داشته ...
داداش احمد رضا دیگه داری از دست این ابجی تنها راحت میشی میدونم خیلی وقت نبود که باهات اشنا شدم خیلی وقت نبود که با کارم اذیتت میکردم ولی هر چه بود بدون هیچ قصدی نداشتم و بدون که تنها همیشه ع ا ش ق نوشتن بود هست خواهد بود و اینم بودن که همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ...
داداش سرگردان با این که میدونستم کی هستی و قصدت از اومدن تو وب من چی بود ولی گفتم بزار کمکت کنم بزار تا اون چه که می خوای رو از داداشیام و ابجیام بپرسم واسه همین دلمو زدم به دریا و واست یه پست دادم و از داداشیا و ابجیام خواستم که کمکت کن الحق که اونام جوابتو دادن خوشم اومد بعضی هاشون با چند تا کلمه بعضی هاشون مثل ابجی سما ابجی هستی داداش رامین با یه عالمه حرف جوابتو دادن خوب میدونم قصدت از اومدن تو وب من چی بود میخواستی اون قولی رو که دادی بشکنی میخواستی کاری کنی که بعدا عذاب وجدان نداشته باشی قافل از این بودی که اون دختر خیلی وقت پیش اون قول تو رو فراموش کرده بود چون تو و امثال تو رو خوب میشناخت باور کن تو نتونستی اونا بشناسی حتی یک لحظه ی کوچولو مهم نیست همیشه گفتم حالا هم میگم دنیا محل گذره میگذره میگذره داداشی امیدوارم اگه تو این پستم چیزی نوشتم که باعث ناراحتی تو شد ابجی تنهاتو ببخشی چون واقعا قصدی جز کمک به تو نداشت داداشی متاسفانه وقتی که برگشتی دیگه ابجی تنهایی نمیبینی که بخوای تصمیمتا بهش بگی هر چند میدونم واسه تو هم مهم نیست ولی امیدوارم هر تصمیمی که گرفتی موفق باشی و امیدوارم از منو این وبم هیچ کینه ای به دل نداشته باشی چون من هیچ قصدی جز کمک کردن به تو رو نداشتم باور کن ...
و در اخر یه کوچولو حرف با حمید داشتم گفتم بگم و واسه همیشه در این وبلاگ رو تخته کنم نمی دونم شاید یه روزی برگشتم و بازم توش چیزی نوشتم با این حال اگه برگشتم مثل ابجی هستی متفاوت بر میگردم هر چند از رفتنم هیچ کس دلگیر نشد که از امدنم دلگیر شود ...
سلام حمید ...
منم احوالتو نمیرسم چون میدونم با نبود من حالت خیلی خوبه برای همین میرم سر اصل مطلب که بیشتر از این مزاحم وقت شریفتون نشم چون از این به بعد به این وقتا خیلی احتیاج داری و خواهی داشت گفته بودی دلیل رفتن تو رو به ابجی و داداشام بگم باشه میگم ولی امیدوارم از رک بودن من ناراحت نشی چون من از گفتن این حرف ها هیچ منظوری ندارم باور کنید که منم دلیل رفتنشو نمی دونم اگه بگم به خاطر این که دختری زیبا نبودم شاید بیاد وبگه مگه همه چیز زیبایی میشه اگه بگم به خاطر خانواده ام بوده بیاد بگه مگه خانواده ی تو چه عیبی داشت اگه بگم به خاطر خودش بوده بیاد بگه این خیلی بیانصافیه اگه بگم به خاطرخود من بوده بیاد بگه اره به خاطر این که من نمی تونستم تو رو خوشبخت کنم چون با ع ش ق خالی که نمیشه شکم رو سیر کرد این حرف رو که شنیدی یاد کی افتادی یه کم فکر کن ببین این حرف رو برا کی زدی اگه بخوای میتونم روز ساعت دقیق این حرفتو بگم حتی بگم واسه مینا نوشتی مینا همون دختر قد بلند ...بازم بگم ...
یادته تو ۲۰۰۰ تو و دوستت بودی منو اون دختره اره مینا رو میگم اون دوست من بود میخواست امتحانت کنه چرا چون من از تو خیلی تعریف کرده بودم برام قسم خورد که تو هم مثل بقیه نامردی من بهش خندیدم و گفتم نه حمید من با همه فرق داره الحق که با همه فرق داشتی اون بهم قول داد که بهم ثابت میکنه که تو هم مثل بقیه هستی گفت وقتی بهت ثابت شد دیگه باهاش حرف نمیزنم ازم ادرس مسنجرتا خواست منم بهش دادم و اون جا بود که سرگردان رو برای مینا ساختی و اشتباهتم اونجا بود که به نام سرگردان اومدی وب تنها ...
مینا گفت بیا باهاش قرار بزارم گفتم نمی یاد گفت می یاد البته منم مقصر بودم ولی خوب تو هم قبول کردی بگذریم که چقدر خدا خدا کردم قبول نکنی گفتی فقط به خاطر من می یای و وقتی که رفتی سر قرار منم اومدم خیلی سخت بود این که هم باید اون محیط رو تحمل می کردم هم اون دختر رو با این که دوستم بود برا یه لحظه ازش متنفر شدم برا همین نتونستم اون محیط رو تحمل کنم زودتر از دوستم زدم بیرون بگذریم که خیلی از دستم ناراحت شد و بعدا حسابی تلافی کرد ...
یادته اونروز ازت پرسیدم (پشت تلفن )ایا مینا هنوزم برات اف می زاره گفتی نه دوست داشتم همون موقع فریاد بزنم بگم دروغ میگی برا یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و گفتم چرا من خودم رفتم اف ها تو خوندم تو از دستم ناراحت شدی گفتی مگه قول نداده بودی که نری مسنجرم منم گفتم نه من نرفتم تو منو دروغ گو خطاب کردی یادته یا نه (من سر قولم بودم چون وقتی مینا میخواست برات اف بزاره من هم باهاش میرفتم درضمن اف های که براش می گذاشتی رو هم میخوندم )بماند که از اون موقع به بعد نظرم در موردت عوض شد ولی چون هنوزم دوستت داشتم حاضر نشدم همه چیز رو بهت بگم گفتم اگه بگم واسه همیشه میری بی خبر از این بودم که از اون روز خداحافظی ... نه ببخشید از روزی قبول شدی و رفتی دانشگاه من فراموش شدم نگو نه که باور نمی کنم به قول دادش سرگردان رفتن جایی که یه عالمه دختر رنگارنگ خوب حتما تنها فراموش میشه خنده داره نه ...
واست سوال بود چرا تنها دیگه راز دلش رو بهت نمیگه می دونی چرا چون تنها دیگه باورش شده بود که حمید مثل گذشته ها حوصله ی شنیسدن حرفاشو نداره چون تنها دیگه باورش شده بود که حمید دیگه اون حمید گذشته نیست که با شنیدن غصه های تنها غصه بخوره با خنده هاش بخنده چون تنها از این که یکی بهش ترحم کنه بدش می یومد از این که یکی براش دل بسوزونه متنفر بود چون تنها میترسید که با گفتن حرفاش تو ناراحت بشی و اون حرفا رو بکنی بهونه واسه نموندن و رفتنت...
برای همین تنها ترجیح داد تموم اون حرفاشو نگه داره تو دلش و به کسی هیچ حرفی نزنه حتی به تو که راز دار گفته ها و نگفته هاش بودی ...
اینا رو نگفتم که فکر کنی تنها اون روزای که تو
به خاطرش ساعت ها منتظر می ماندی رو فراموش کرده نه تنها هیچ موقع اون روز ها رو فراموش نمی کنه تنها با خاطرات اون روزا زنده است ولی اینم مطمئن باش دیگه نه تو تنها رو می بینی نه تنها تو رو برای این که خیالت راحت بشه در این وبلاگ را هم تخته می کنم تو هم دیگه اجازه نداری بعد از خوندن این پست و گرفتن جوابت وارد این محوطه بشی چون تو و من مال دو دنیای متفاوتیم ...تو مثل ابی من مثل اتش پس منم در جواب خداحافظ امروزت میگم به سلامت
در اخر از تمام کسای که تو این چند ماه وجود تنها رو تحمل کردن یه دنیا ممنون ...
دلتون شاد لبتون خندون وجودتون نورانی...
زندگی زیباست ای زیبا پسند ...
زنده اندیشان به زیبایی رسند ...
انقدر زیباست ان بی بازگشت ...
کز برایش می توان از جان گذشت ...