تبليغاتX
من.تو.خدا

من.تو.خدا

از تو می نویسم

ورود حمید ممنوع ...همین

سلام

یه سلام خیلی خیلی پر رنگ به همه ی ابجی و داداشیای گل خودم ...

یه سلام هم خدمت اقا حمید ...

می دونم همه ی شما با خودتون فکر می کنید که تنها بازم زد زیر قولش ولی باور کن لجم گرفت به این اقا حمید که بازم بدون اجازه وارد حریم خصوصی من شد اومدم بهش بگم دیگه نیا ...

مگه من نگفتم که تنها دیگه مرده ...

برای این که خیالتا راحت کنم تنها دیگه سراغ داداش رامینشم نرفت یعنی خیلی وقته که سراغ ابجی و داداشیام نرفتم خیلی وقته دلم واسه همشون تنگ شده ولی با همه ی این حال نمی رم چون اینطوری بهتره ...

الانم فقط واسه خاطر این اومدم که بهت یاداوری کنم تنها مرده ...

دیگه به وبش نیا ...

داداش علی رضا جونم همون طور که من حمید رو فراموش کردم تو هم فراموش کن که یه روزی یه جایی یه تنها و حمید ی بود که همدیگه رو دوست داشتن فراموش کن که یه روزی یه جایی اون دو تا واسه هم می مردن فراموش کن که یه روزی یه جایی دلشون واسه هم پر می کشید فراموش کن چون باید فراموش بشه ...

و کلام اخر ...

دیگه تو این وب از حمید حرفی نزنید چون اون خوشش نمی یاد و منم دوست ندارم که زخم کهنه دوباره سر باز کنه همین ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:29  توسط تنها  | 

اگر چه دلم نمی خواست دیگه برای یه مدت طولانی پامو تو این وب بذارم ولی به خاطر تو وبه خاطر این که داداش رامین و بقیه ابجی و داداشیام دوست داشتند تمام حرفات رو بشنوند اونو گذاشتم تو وب تا همه ی اون کسانی که تو این مدت اومدن نظر دادن و تموم حرفاشونا زدن بازم بیان و نظر بدن این دفعه به نفع تو حرف بزنن امیدوارم این دفعه دیگه حق با تو باشه این دفعه دیگه تنها محکوم بشه ولی فکر نمی کنی واسه زدن این حرفا کمی دیر شده باشه نمیگی نوش دارویی بعد مردن تنها باشه ...
اینم حرفای حمید رضا ...
سلام به همه
به همه اون كسائيه كه حق رو ميدن به تنها
به اون كسي كه من دوسش داشتم و دوسش دارم و دوسش خواهم داشت
توي دلتون يا شايدم بلند دارين به من فحش ميدين كه اين چقدر رو داره كه هنوز داره حرف مي زنه و از رو نرفته . آره حرف مي زنم كه بگم اگه من اونو دوست نداشتم مگه مرض داشتم بيام و وقتم رو بذارم و از شما كمك بخوام ، مگه مرض دارم بيام و هر روز حرفهاشو بخونم ، ولي نتونم حتي يه كلمه چيزي بنويسم بخاطر اينكه نمي خواستم اون باز منو يادش بياد ، مرض نداشتم از وقت دانشگاهم بزنم و برم هر روز منتظر يه پست جديد ازش باشم كه شايد بتونم يه كلمه از اون حرفهايي كه برام قبلاً مي گفت رو دوباره بتونم بخونم . مرض نداشتم كه زنگ بزنم محل كارش و حرف نزنم .
نه همه حق رو به اون بدين چون من نمي خوام با اين حرفهام منتي سرش بذارم . نمي خوام بگم نظرتون رو نسبت به من عوض كنين . هيچ وقت همچين چيزي رو نمي خوام . براي اينكه نمي خوام دوباره باعث بشم اون بخواد برگرده البته با اينكه مي دونم اونقدر متنفر شده از من كه اصلاً به اين موضوع فكر هم نمي كنه . اينها رو براي دفاع از خودم نمي نويسم فقط مي نويسم تا بگم من اوني هستم كه دارم توي تنهايي نابود و غرق مي شم . اما نمي تونم حرفهامو براي كسي بگم حتي براي تنها براي اون كسي كه با گريه هاش گريه كردم و بخاطر خنده هاش لحظه شماري كردم . ولي كسي اينها را نديد . نبايد هم كسي مي ديد براي اينكه كسي جز تنها براي من محرمي نبود . محرم ميدونيد براي يه پسر يعني چه كسي ؟ براي هر پسري دوستان صميميش ميتونن محرمش باشن ولي براي من تنها شده بود تمام زندگيم . من مي فهمم اون عاشقه و عشق يعني چي چون لااقل توي چشماش كاملاً خونده بودم ، توي كلمه كلمه و حرف حرف نوشته هاش مي تونستم تمام اون عشقو بخونم ، نمي تونين بگين كه عشقشو نفميدم .
تنها شايد كسي كه تا بحال باهات خنديده باشه رو بتوني فراموش كني ولي كسي رو كه تا بحال باهات گريه كرده ............. . اين جمله رو خاطرت هست . اگه من بتونم هرچي را نبينم ولي ماه كامل رو هيچ وقت نمي تونم فراموش كنم چون اون هميشه منو به ياد تو ميندازه . هر ماه منتظر اين شب مي مونم تا برسه من لااقل تو رو روبروم حس كنم . نمي دوني اين بار كه هوا ابري بود چطوري اين ماه رو نديده گذروندم . خيلي سخت بدون اينكه تو رو ببينم و بشينم و برات حرف بزنم .
اگه من كسي ديگه رو پيدا كرده بودم مطمئن باش اگر دوست نداشتم تا حالا رفته بودم دنبالش و سراغت نمي اومدم . ولي چون دلم نمي خواد كسي ديگه غير تو وارد زندگيم بشه براي همين دارم با خودم مبارزه مي كنم. تمام احساساتمو دارم در خودم نابود مي كنم كه نكنه به غير تو فكر كنم.
شايد همه با خودشون بگن اگه من واقعاً تنها رو دوست دارم چرا سراغش نمي رم ؟ چي فكر مي كنين . فكر مي كنين من دارم نقش بازي مي كنم يا اينكه دارم باهاش بازي مي كنم و يه مشغوليت برامه تا وقتمو پر كنم ؟ اينطور فكر مي كنين ؟ حق دارين با اين اتفاقاتي كه تا حالا افتاده و شما در جريانش هستيد حق دارين كه اينطور فكر كنين حتي اگه خود تنها هم اين طور فكر كنه حق داره . ولي بايد بدونين كه اگه من تا نمي يام سراغش بخاطر خودشه ( با اينكه مي دونم الان چه جوابي تنها برام داره بده ولي مي گم ) بخاطر اينكه ميدونم با من خوشبخت كه نميشه حتي بدبخت ميشه ، نگيد كه اگه عاشق فقط به معشوقش برسه ديگه همچي رو تحمل ميكنه كه واقعاً نمي شه قبول كرد توضيح بيشتر توي اين زمينه نمي دم چون همتون ميدونيد .
تنها با من دچار مشكل ميشه ، من آدمي نيستم كه بتونم يه نفر ديگرو توي شرايط سخت زندگيم وارد كنم ، شايد الان در شرايط بدي نباشم و تمام خرجمو پدر و مادرم ميدن ولي بعدش كه بايد خودم تمام خرجمو بدم چي ؟ ، وقتي كه جز خودم كسي نيست كمكم كنه چي ؟ نمي خوام اگه يه شب يا يه هفته يا بيشتر نتونستم درست غذا بخورم ، درست استراحت كنم ، درست زندگي كنم چرا بايد يه نفر ديگرو هم مثل خودم دچار اين همه مشكل كنم . مخصوصاً با اين مشكلاتي كه واقعاً دور تا دورمونو گرفته و هر روز داره بدتر و بدتر ميشه .
بريد راجع به رشته هنر و فارغ التحصيلانش سؤال كنين ببينين كه يه نفر يه از دانشگاه هنر فارغ التحصيل ميشه منبع درآمد درستي داره يا هر روز خرج بيشتر براي تهيه وسايل كارش لازم داره . من فقط همين يه مثالو زدم و زياد ادامه نمي دم توي اين موضوع . خودتون مي تونين بريد تحقيق كنين و به تنها بگين . ( فقط فكر نكنين من احمقم كه اين حرفهارو زدم )
اگر من جواب اون مينا دوستتو دادم ، يا اينكه بهت گفتم تو خودت مي خواي كه تنها باشي و حاضر شدم فقط بخاطر تو سر اون قرار كذائي بيام ، فقط بخاطر اين بود كه تو از من متنفر بشي و خودت بري ، بري و به راحتي منو فراموش كني ، بري و فكر كني كه من تنهات گذاشتم و نخواستم كه ديگه سراغت بيام . ولي من تمام صفحات وبلاگتو توي كامپيوتر ذخيره كردم ، هر روز كه يه پست جديد مي نوشتي حتي وقتي كه يه عكس هم مي ذاشتي ، من اونو هم ذخيره مي كردم . تمامشونو دارم . تمام نظرات داداشات و آبجي هاتو مي خوندم . يه مدته كه آبجي نجوات ديگه خيلي كم به سراغت مياد . نجوا خانم اگه هنوز روي حرفت هستي من حاضرم اون سيلي را كه مي خواستي بهم بزني رو ازت بخورم . هيچ واهمه اي هم ندارم اونقدر به تنها علاقه دارم كه اين سيلي كمترين تحقيريه كه بخاطر اون حاضرم بپذيرم . بيشتر از اين هم ادامه نمي دم . يكم راجع به اون حرفهايي كه براي اون مينا دوستت نوشتم فكر كن و بياد بيارشون ببين من واقعاً از ته دل ميخواستمش و دنبالش بودم يا اينكه بيشتر دلسوزي بود و بخاطر اون اخلاق احمقانه اي كه دارم فقط مي خواستم باهاش همدردي كنم . اگه واقعاً دلم مي خواست دنبال كسي غير تو باشم اون قرار اولي روكهباهام گذاشته بود مي رفتمو و اصلاً به تو نمي گفتم كه وجود داره . ولي گفتم بهت به تو راستشو گفتم در صورتيكه كسي مجبورم نكرده بود راستشو بگم . اگه هم نگفتم كه هنوز برام آف ميذاره براي اينكه دلم نمي خواست خيلي ناراحتت كنم فقط به اندازه اي كه منو ديگه فراموش كني خواستم ادامه بدم ولي ميدوني كه اون هم ديگه بهش فكر هم نكردم و به راحتي كه اومد خيلي راحت تر فراموش شد . مطمئن باش اگه چيزي قرار بود بين من و اون مينا باشه من پسورد آي ديمو بهت نمي دادم و يا عوضش مي كردم . من حتي جرأت اينكه تنهايي سر اون قرار كذائي بيام رو نداشتم براي همين از يكي از دوستام خواستم باهام بياد .
تنهاجون با اينكه ميدونم نه تو ديگه درسته كه به من فكر كني و نه من بيشتر از اين مزاحمت بشم براي همين بيشتر از اين ادامه نمي دم ، همونطور كه محكوم اومدم بازم محكوم ميرم تا همه اون كساني كه توي عشق شكست خوردن تمام ناراحتيهاشونو با فحش دادن من خالي كنن .
يه جايي توي حرفهاي آخرين پستت نوشته بودي كه « الحق كه با همه فرق داشتي » اي كاش واقعاً اينطور بود ولي من هم مث بقيه هستم حتي بدتر و پست تر . الان كاملاً مي تونم حس كنم كه همه اون كساني كه دارن مي خونن باهام موافقن كاملاً مطمئنم .
تنها جون هميشه دوستت داشتم ، دوستت دارم ، دوستت خواهم داشت .
ولي ديگه حتي به اين فكر نكن كه من اصلاً وجود دارم .
چون ديگه نمي خوام جلوي چشمات بيام . ولي يه روز كه در خوشبخت ترين لحظات زندگيت بودي دنبالم بگرد ببين چيزي ازم باقي مونده يا نه ؟
همين .
بازم سلام ولی این سلام با همه ی سلام هایی که قبلا می گفتم خیلی فرق داره این سلام سلام خداحافظیه اونم از کسی که تموم وجودمو تسخیرکرده خداحافظی از حمیدم ...
می دونم قرار نبود دیگه تو این وب چیزی بنویسم هیچم دلم نمی خواست حتی واسه یک بار حتی یه عکس کوچولو که خالی از هر حرفی باشه رو تو این وب بزارم حداقل واسه یه مدت کاری با این وب نداشته باشم تو این چند روز دلم خیلی هوای اسمون خیالمو کرده بود ولی یه جوری خودمو کنترل کردم گفتم اگه بیام بقیه (حمید )فکر می کنن تنها بازم حرفی زد و سر قولش نموند واسه خاطر اونم دیگه چیزی نمی نویسم تا بهتر و راحت تر بتونه تنها رو فراموش کنه فکر نکنید که بازم تنها مثل قبل داره گریه میکنه نه تنها بغضشو تو گلوش خفه کرده تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی اونو از پا در بیاره و از این لجنزار زندگی نجاتش بده ...
دلم می خواهد بعد از این که حرفای حمید رو خوندید یه کوچولو حرف که تو دلم مونده بود رو بزنم که بعد ها وقتی اومدم تو این وب پشیمون نشم از این که حرفای دلمو نزدم ...دلم می خواد بخونید و هیچی نگید فقط بخونید ...
تنها تو این دنیا هیچ کسیو نداشت داداش رامین ابجی سما ابجی نجوا ابجی پریسا بهتر می دونن یعنی داشتم ولی نمی دونم چرا همش به دنبال یه نفر میگشتم که بتونم باهاش راحت باشم بتونه راز دار گفته هام بشه در یک کلام بتونه واسه ابد مال خودم باشه میدونم تنها خیلی بی انصافه باور کنید وقتی حمید و دیدم انگار تموم دنیا رو بهم دادن دیگه هیچ کسا جز اون نمیدیدم ارزو می کردم تا ابد مال من باشه تا ابد ...
خنده دار حمید فکر می کرد اگه با من حرف نزنه می تونه کاری کنه که من اونو فراموش کنم اون فکر میکرد اگه من اونو نبینم می تونم فراموشش کنم فکر میکرد از دل برود هر ان که از دیده رود اون نمی دونست که من در همه جا همه وقت اونو می بینم با یاد و خاطره ی اون شبمو روز میکنم روزمو شب...
حمید تو با حمید من خیلی فرق می کنی حمید من حرفای دلمواز تو چشمام می خوند تو ولی نه حتی اگر فریاد هم میزدم صدایم را نمی شنیدی می دونم حتی الان هم دودل بودی بیای این حرفا رو بزنی چون فکر میکردی تنها بازم دلش می خواد که برگردی نه این که دلم نخواد برگردی نه ولی دیگه برگشتن تو هیچ دردی رو دوا نمی کنه چون به قول داداش رامینم تنها دیگه مرد خودم کشتمش برگشتن تو هم نوش دارویست بعد مردن تنها ...
حمید این جمله ی رو هیچ موقع از یادم نمی ره شاید کسی رو که باهش خندیدی ...ماه رو هم هیچ موقع یادم نمی ره مگه می شه فراموش کنم مگه میشه اون همه خاطره ی خوب رو فراموش کنم خوبه خودت میگی نمی تونی فراموش کنی اونوقت چطور از تنها انتظار داری اون همه خاطره رو فراموش کنه چطور؟
 این دیگه خیلی بی انصافیه ...تو فکر کردی با این کارات من تو رو فراموش کردم واقعا که ...
گفتم که هنوز تنها رو نشناختی ...
یادته اون هفده روز که رفته بودی شیراز و بهم خبر ندادی یادته وقتی دیدمت چقدر گریه کرده بودم دیدی چقدر از دوریت شکسته شده بودم یادته چقدر برات نوشته بودم خودت خوندیشون وقتی دیدمت وقتی باهات حرف زدم انگار دنیا رو بهم داده بودند انگار تموم هستی رو یکجا تو دستام گذاشته بودن نه اون دنیایی که این ادما فکر میکنن دنیای خودمو میگم تو خودت میدونی دنیای من کیه ...
بگذریم تو رفتی من هم میرم ولی بدون که دنیا اونقدر کوچیکه که با یه چشم هم میشه اونو دید ولی وقتی رفتی اونقدر بزرگ میشه که ...
همیشه گفتم همیشه هم میگم تو تنها رو نشناختی ...
منم می گم اگه تو یه روز به بهترین ارزوهات رسیدی بدون یکی تو این دنیا هست که دیگه به هیچ ارزویی فکر نمی کنه ...
دیگه دنبالم نگرد هر چند میدونم مهم نیست که تنها کجا باشه زنده باشه یا مرده حتی اگر خوشبخت ترین مرد دنیا هم شدی حتی اگه یه روز به این نتیجه رسیدی که تنهایی هم وجود داشت دیگه بر نگرد چون تنها مرد ...
 این حرف روهمون کسی می زنه که یه روز پشت تلفن بهت گفت همیشه دوستت داشتم همیشه دوستت دارم همیشه دوستت خواهم داشت ...
خواهش میکنم دیگر به اسمون خیال تنها نیا خواهش میکنم فراموشم کن همانطور که دوست داشتی فراموشم کن ...

                            تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

                          دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

                           حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است    

                          که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی     

                           به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

                           زنا چاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

                               دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

                             به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

                           تو را از سرخی سیب غزل هایم امیدی نیست

                            تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی ...

وحرف اخر               خدا  حافظ   حمید رضا

وباز دنیا می گذرد و همون میشود که باید میشد و تو می روی و من می مانم یا من می روم و تو می مانی نمی دانم مهم این است که تو به سمت دیگری می روی که به خوشبختی برسی من هم به سمت دیگر می روم که به خوشبختی برسم قافل از این که خوشبختی همون روزی مرد که من و تو از هم فاصله گرفتیم خوشبختی همون وقتی مرد که تو خودت را پنهان کردی به خیال این که فراموشت کنم به خیال این که فراموشم کنی و اگر توانستی اون همه خاطره ی خوب رو فراموش کنی و تو اگر توانستی ماه را از اسمان به زیر کشی و تو اگر توانستی خوشبختی را فراموش کنی وتو اگر توانستی فراموش کنی فراموش کنی فراموش کنی من هم فراموش می کنم وتو ان هنگام که به مرز خوشبختی رسیدی و ان زمان که نوری هر چند اندک به زندگیت تابید بدان که تنهایی در تاریکی مطلق جان سپرد ...

همین ...همین ... همین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:54  توسط تنها  | 

سلام ...

با چشمانی پر از اشک و دلی پر از خون حرفای دلمو می نویسم ...

دلم بدجوری گرفته چشمام بدجوری میبارن انگار سالهاست نباریدند انگار مدت هاست که گونه هایم منتظر یک بارونن ...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجونم !!!

دلم خیلی گرفته ...

اونروز که رفتم تو وب ابجی هستی و نامه ی خداحافظیشا خوندم دلم بدجوری گرفت برا یه لحظه از کلمه ی خداحافظ متنفر شده نمی تونم احساس الانم رو بگم ولی به خدا دلم خیلی گرفته از دست خودم از دست کاری که میکنم ... 

نمی دونم چی بنویسم از کجا بنویسم به خاطر چی بنویسم ولی باید بنویسم باید برم اونم واسه همیشه ...

ابجی سما گلم توخودت بهتر میدونی که واسم اونقدر عزیزی که نمیتونم واسه یه لحظه کوچولو غم و غصه تا ببینم تو همیشه واسه من اول بودی من پارتی بازی نکردم قصدم هم این نبود اگه این طور بود تو منو به بزرگواری خودت ببخش ابجی سما تو راست گفتی به خدا ع ش ق دروغ است دروغ

ابجی نجوا گلم همیشه دوست داشتم همیشه دوست دارم و همیشه دوستت خواهم داشت بااین که دیر به دیر بهم سر میزدی ولی با همون کوچولو نظری که میدادی منو یه دنیا نه ببخشید به قول خودت هوارتا خوشحال میکردی خیلی منتظرت بودم که بیای ولی نیومدی اشگال نداره همیشه گفتم حالا هم می گم این نیز بگذرد ...

ابجی هستی گلم اونروز وقتی اومدم تو وبت دیدم میخوای واسه یه مدت بری خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم حیف ولی خوشحال بودم که بر میگردی هر چند متفاوت شاید تو اینجا نباشی که اینو بخونی ولی من وظیفه ی خودم دونستم که ازت به خاطر تموم حرف های قشنگی که بهم زدی مخصوصا در مورد این پست اخری تشکر کنم امیدوارم که تو زندگیت همیشه موفق باشی ...

ابجی پریسا گلم همدم تنهای های تنها خیلی وقته که دیر به دیر بهم سر میزنی دیگه داری ابجی تنهاتو فراموش میکنی می دونم منم دیر به دیر بهت سر میزدم ولی خدا میدونه که با این کارم هیچ از دوست داشتنم نصبت به تو کم نشد تو همیشه ابجی پریسای گل خودم هستی و خواهی بود ...

ابجی رهای گلم با این که زیاد نمیشناسمت ولی همیشه واست احترام قائل بودم همیشه دوستت داشتم ...

ابجی مهتاب گلم تو هم خیلی وقته که نیومدی به وبم میدونم که دیگه نمی یای ولی اینو بدون که من یکی از طرفدارای وبلاگت بودم ...

ابجی فرشته گلم یادمه وقتی برای اولین بار اومدم تو وبت اونقدر گریه کردم که وای خدا میدونه تا زمانی که تو وبت بودم احساس می کردم دارم خفه میشم اخه وبت اونقدر غمگین بود که کمبود هوا رو واقعا احساس کردم اونجا بود که فهمیدم غصه میتونه تا مرز بینهایت پیش بره همیشه به صبر و تحملی که داشتی حسودیم میشد یادته بهت گفتم تو فرشته ی زمینی منی یادته گفتم این اسمو حمید روی من گذاشته بود تو هنوزم همون فرشته ی زمینی منی دلم واست یه عالمه تنگیده مواظب خودت باش منو هم فراموش نکن منم تو رو فراموش نمیکنم ...

 

داداش امیرم دلم واست تنگ میشه ازت ممنونم که هر روز صبح مییومدی وبم و منو از تنهایی در می اوردی داداش جونم  تو راست می گفتی به خدا ع ش ق کشکه کشک ...

داداش رامین تو خودت می دونی چقدر دوستت دارم چقدر باورت دارم و چقدر به داستانهات علاقه دارم دلم واسه همه ی نصیحتات تنگ میشه یادته اون دفعه ی اولی که اومدی وبم چقدر از دستم ناراحت شده بودی گفته بودی برا اول و اخرین باره که اومدم وبت ولی بازم اومدی نمیدونم چرا ولی از اومدنت خیلی خوشحال شدم حق با تو بود من باید از این لجنزار تنهایی خودمو بکشم بیرون باید خودمو نجات بدم قبل از این که این تنهایی منو خفه کنه من اونا خفه کنم داداشی دارم میرم که با یه دنیای دیگه بیام فقط یه کوچولو زمان لازم دارم بهت قول میدم تنهای اینده با این تنها خیلی فرق داشته باشه قول یه ابجی همیشه قوله...

داداش مهدی این دفعه نیومدی وبم منتظرت بودم ولی نیومدی اشکال نداره شاید کار داشتی شاید وقت نداشتی شایدم من مهم نبودم شایدم درگیر زن و سوئد و ...اینا بودی نمیدونم هر چه بود منو فراموش کرده بودی می دونم مهم نبودم ولی به هرحال از این که این مدت اذیتت کردم از دستم ناراحت شدی معذرت میخوام خدا میدونه که هیچ قصدی نداشتم به هر حال به بزرگی خودت این ابجی تنهارو ببخش ...

داداش سعید یه مدتی بود کم تر به اسمون خیال تنها مییومدی خیلی نگرانت شده بودم تا این که دوباره بعد از یه غیبت طولانی بازم اومدی چقدر جالبه وقتی تو می یای داداش مهدی میره وقتی داداش مهدی می یاد تو میری جریان چیه ؟ به هر حال ارزو میکنم هر کجا هستی شاد وخوش باشی و موفق ... 

داداش امیرم ( خانمیت چطوره ) میدونم خیلی وقته به وبت نیودم خیلی وقته که واست گل نفرستادم واسم گل نفرستادی خیلی وقته اصلا سراغی ازت نگرفتم اخه تو سرت خیلی شلوغه برای همین همیشه احوالتو از خانمیت میپرسیدم با این حال همیشه واسم همون داداش امیری بودی که روز اول اومدی به اسمون خیالم یادته ...

داداش مجید که همیشه سرت شلوغ بود منم دیگه میخوام مثل تو خودمو درگیر کار و کار و کار کنم داداشی تنها دیگه داره میره دیگه نمی خواد غصه بخوری و بهم بگی با این اسمت حال نمکنم دیگه نمیخواد بیای و برام اسم انتخاب کنی(چقدر کج سلیقه ) بزار واسه یه بارم شده اسمی که تو انتخاب کردی برامو بگم ابجی قاصدک همیشه دوستت داشته ...

داداش احمد رضا دیگه داری از دست این ابجی تنها راحت میشی میدونم خیلی وقت نبود که باهات اشنا شدم خیلی وقت نبود که با کارم اذیتت میکردم ولی هر چه بود بدون هیچ قصدی نداشتم و بدون که تنها همیشه ع ا ش ق نوشتن بود هست خواهد بود و اینم بودن که همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ...

داداش سرگردان با این که میدونستم کی هستی و قصدت از اومدن تو وب من چی بود ولی گفتم بزار کمکت کنم بزار تا اون چه که می خوای رو از داداشیام و ابجیام بپرسم واسه همین دلمو زدم به دریا و واست یه پست دادم و از داداشیا و ابجیام خواستم که کمکت کن الحق که اونام جوابتو دادن خوشم اومد بعضی هاشون با چند تا کلمه بعضی هاشون مثل ابجی سما ابجی هستی داداش رامین با یه عالمه حرف جوابتو دادن خوب میدونم قصدت از اومدن تو وب من چی بود میخواستی اون قولی رو که دادی بشکنی میخواستی کاری کنی که بعدا عذاب وجدان نداشته باشی قافل از این بودی که اون دختر خیلی وقت پیش اون قول تو رو فراموش کرده بود چون تو و امثال تو رو خوب میشناخت باور کن تو نتونستی اونا بشناسی حتی یک لحظه ی کوچولو مهم نیست همیشه گفتم حالا هم میگم دنیا محل گذره میگذره میگذره داداشی امیدوارم اگه تو این پستم چیزی نوشتم که باعث ناراحتی تو شد ابجی تنهاتو ببخشی چون واقعا قصدی جز کمک به تو نداشت داداشی متاسفانه وقتی که برگشتی دیگه ابجی تنهایی نمیبینی که بخوای تصمیمتا بهش بگی هر چند میدونم واسه تو هم مهم نیست ولی امیدوارم هر تصمیمی که گرفتی موفق باشی و امیدوارم از منو این وبم هیچ کینه ای به دل نداشته باشی چون من هیچ قصدی جز کمک کردن به تو رو نداشتم باور کن ...

و در اخر یه کوچولو حرف با حمید داشتم گفتم بگم و واسه همیشه در این وبلاگ رو تخته کنم  نمی دونم شاید یه روزی برگشتم و بازم توش چیزی نوشتم با این حال اگه برگشتم مثل ابجی هستی متفاوت بر میگردم هر چند از رفتنم هیچ کس دلگیر نشد که از امدنم دلگیر شود ...

سلام حمید ...

منم احوالتو نمیرسم چون میدونم با نبود من حالت خیلی خوبه برای همین میرم سر اصل مطلب که بیشتر از این مزاحم وقت شریفتون نشم چون از این به بعد به این وقتا خیلی احتیاج داری و خواهی داشت گفته بودی دلیل رفتن تو رو به ابجی و داداشام بگم باشه میگم ولی امیدوارم از رک بودن من ناراحت نشی چون من از گفتن این حرف ها هیچ منظوری ندارم باور کنید که منم دلیل رفتنشو نمی دونم اگه بگم به خاطر این که دختری زیبا نبودم شاید بیاد وبگه مگه همه چیز زیبایی میشه اگه بگم به خاطر خانواده ام بوده بیاد بگه مگه خانواده ی تو چه عیبی داشت اگه بگم به خاطر خودش بوده بیاد بگه این خیلی بیانصافیه اگه بگم به خاطرخود من بوده بیاد بگه اره به خاطر این که من نمی تونستم تو رو خوشبخت کنم چون با ع ش ق خالی که نمیشه شکم رو سیر کرد این حرف رو که شنیدی یاد کی افتادی یه کم فکر کن ببین این حرف رو برا کی زدی اگه بخوای میتونم روز ساعت دقیق این حرفتو بگم حتی بگم واسه مینا نوشتی مینا همون دختر قد بلند ...بازم بگم ...

یادته تو ۲۰۰۰ تو و دوستت بودی منو اون دختره اره مینا رو میگم اون دوست من بود میخواست امتحانت کنه چرا چون من از تو خیلی تعریف کرده بودم برام قسم خورد که تو هم مثل بقیه نامردی من بهش خندیدم و گفتم نه حمید من با همه فرق داره الحق که با همه فرق داشتی اون بهم قول داد که بهم ثابت میکنه که تو هم مثل بقیه هستی گفت وقتی بهت ثابت شد دیگه باهاش حرف نمیزنم ازم ادرس مسنجرتا خواست منم بهش دادم و اون جا بود که سرگردان رو برای مینا ساختی و اشتباهتم اونجا بود که به نام سرگردان اومدی وب تنها  ...

مینا گفت بیا باهاش قرار بزارم گفتم نمی یاد گفت می یاد البته منم مقصر بودم ولی خوب تو هم قبول کردی بگذریم که چقدر خدا خدا کردم قبول نکنی گفتی فقط به خاطر من می یای و وقتی که رفتی سر قرار منم اومدم خیلی سخت بود این که هم باید اون محیط رو تحمل می کردم هم اون دختر رو با این که دوستم بود برا یه لحظه ازش متنفر شدم برا همین نتونستم اون محیط رو تحمل کنم زودتر از دوستم زدم بیرون بگذریم که خیلی از دستم ناراحت شد و بعدا حسابی تلافی کرد ...

یادته اونروز ازت پرسیدم (پشت تلفن )ایا مینا هنوزم برات اف می زاره گفتی نه دوست داشتم همون موقع فریاد بزنم بگم دروغ میگی برا یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و گفتم چرا من خودم رفتم اف ها تو خوندم تو از دستم ناراحت شدی گفتی مگه قول نداده بودی که نری مسنجرم منم گفتم نه من نرفتم تو منو دروغ گو خطاب کردی یادته یا نه (من سر قولم بودم چون وقتی مینا میخواست برات اف بزاره من هم باهاش میرفتم درضمن اف های که براش می گذاشتی رو هم میخوندم )بماند که از اون موقع به بعد نظرم در موردت عوض شد ولی چون هنوزم دوستت داشتم حاضر نشدم همه چیز رو بهت بگم گفتم اگه بگم واسه همیشه میری بی خبر از این بودم که از اون روز خداحافظی ... نه ببخشید از روزی قبول شدی و رفتی دانشگاه من فراموش شدم نگو نه که باور نمی کنم به قول دادش سرگردان رفتن جایی که یه عالمه دختر رنگارنگ خوب حتما تنها فراموش میشه خنده داره نه ... 

واست سوال بود چرا تنها دیگه راز دلش رو بهت نمیگه می دونی چرا چون تنها دیگه باورش شده بود که حمید مثل گذشته ها حوصله ی شنیسدن حرفاشو نداره چون تنها دیگه باورش شده بود که حمید دیگه اون حمید گذشته نیست که با شنیدن غصه های تنها غصه بخوره با خنده هاش بخنده چون تنها از این که یکی بهش ترحم کنه بدش می یومد از این که یکی براش دل بسوزونه متنفر بود چون تنها میترسید که با گفتن حرفاش تو ناراحت بشی و اون حرفا رو بکنی بهونه واسه نموندن و رفتنت...

برای همین تنها ترجیح داد تموم اون حرفاشو نگه داره تو دلش و به کسی هیچ حرفی نزنه حتی به تو که راز دار گفته ها و نگفته هاش بودی ...   

اینا رو نگفتم که فکر کنی تنها اون روزای که تو  

به خاطرش ساعت ها منتظر می ماندی رو فراموش کرده نه تنها هیچ موقع اون روز ها رو فراموش نمی کنه تنها با خاطرات اون روزا زنده است ولی اینم مطمئن باش دیگه نه تو تنها رو می بینی نه تنها تو رو برای این که خیالت راحت بشه در این وبلاگ را هم تخته می کنم تو هم دیگه اجازه نداری بعد از خوندن این پست و گرفتن جوابت وارد این محوطه بشی چون تو و من مال دو دنیای متفاوتیم ...تو مثل ابی من مثل اتش پس منم در جواب خداحافظ امروزت میگم به سلامت   

در اخر از تمام کسای که تو این چند ماه وجود تنها رو تحمل کردن یه دنیا ممنون ...

دلتون شاد  لبتون خندون  وجودتون نورانی...  

زندگی زیباست ای زیبا پسند ...

زنده اندیشان به زیبایی رسند ...

انقدر زیباست ان بی بازگشت ...

کز برایش می توان از جان گذشت ... 

                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 11:45  توسط تنها  | 

یه سلام گرم و صمیمانه به همه ابجی و داداشیای گل تنها ...

یادمه یه روزی یه زمانی تو یه مکانی ابجی تنهای شما ع ا ش ق شد جدا جدا نوشتمش چون دیگه از اسمشم می ترسم اخه شما که نمی دونید این ع ا ش ق ی با زندگی تنها چیکار کرد ...

شما که نمی دونید تنها رو تا مرز نابودی برد ولی همون خدایی که همه ی شما دوستش دارید همون خدایی که بعضی از این ادما بهش می گن اوستا کریم ابجی تنها رو نجات داد ...

کمکش کرد تا از نابودی نجات پیدا کنه ...

نمی گم به طور کامل نجات پیدا کردم نه چون کسی که ع ا ش ق شد دیگه نمیشه اونا نجات داد فقط میشه دستشو گرفت و ازافتادن تو مرز نابودی نجاتش داد ... 

خیلی وقت بود که دوست داشتم در مورد این موضوع بنویسم ولی می ترسیدم ...

می ترسیدم یه عزیز بیاد بخونه و ناراحت بشه ...

 می ترسیدم فکر کنه تنها دیگه دوستش نداره ...

می ترسیدم فکر کنه که تنها هم بی مرام شده درست مثل بفیه ی ادما ...

می ترسیدم برای همین هیچ ننوشتم ...

جالبه بدونید که اون کسی که من ازش حرف می زنم دیگه به اسمون خیال تنها نیومد حتی نیومد ببینه که تنها حالش چطوره ...

خنده داره نه ...

داشتم می گفتم تو این فکر بودم که بیام یه پست در مورد این موضوع بدم راستش دیگه تصمیمم را گرفته بودم که یه نفر اومد تو وبم به اسم سرگردان ...

اسم خیلی جالبیه نه ...اولش منو فرشته ی زمینی خطاب کرد خیلی شاکی شدم اخه فقط حمید منو فرشته ی زمینی خطاب می کرد  یه فکرایی هم کردم فکر کردم حمید منه که اومده تو وبم و برام نظر گذاشته اونم با یه اسم دیگه ...ولی افسوس که اون نبود چون اون دیگه نمی یومد برای همین ازش خواستم خودشو معرفی کنه اونم ناراحت شد و گفت من می خوام داداش سرگردان تو بشم گاه تا گاهی بیام تواسمون خیالت نظر بدم اگه اینطوری کنی دیگه نمی یام  منم گفتم باشه ...

این داداش سرگردان من دیر به دیر می یومد ولی وقتی می یومد باور کنید مثل همه ی شما با خودش یه دنیا شادی می اورد ...

باور کنید من اونا نمشناختم ...  شما ها رو هم نمی شناسم  ...خودتون می دونید اگه دیر به دیر بهم سر بزنید نگرانتون می شم (جالب توجه داداش مهدی که همش ازم شاکیه که چرا هی میگم تند تند به اسمون خیال تنها سر بزن ) اگه اونم دیر می یومد یه کوچولو نگرانش می شدم ...

تا این که اونروز اومد ازم یه کمک خواست گفت به ابجی و داداشیاتم بگو بیان نظر شونا در مورد حرف های من بدن یه جوری کمکم کنن ...گفتم باشه

حلا نوشته ی خودشو می نویسم تا خودتون بفهمیدچی میگه درکش یه کمی سخته ولی کمکش کنید ...

آبجي ها و داداشاي مهربوني كه حاضريد به من جواب بديد لطفاً بهم بگيد اگه يه نفرو دوست داشته باشي و اون فكر كنه كه دوستت نداشتي واون تورو خيلي خيلي زياد دوست داشته باشه و تو نتوني اونو براي خودت نگه داري و بعد از مدتي بسيار طولاني رهاش كني و بعدش توي شرايطي قرار بگيري كه اطرافت پر شده از دخترهاي رنگارنگ ( البته منظورمو از جنبه هاي بد در نظر نگيريد رنگارنگ يعني انواع مختلف انسانها كه اينجا منظورم دختر خانمهاس ) شما هم به او كسي كه هميشه باهاش بودين و ازش جدا شدين قول داده باشين كه ديگه به كسي فكر نكنين و فقط همون توي زندگيتون اومده باشه و حالا با اين همه آدم دور و برتون كه هستن و شما هم تنهاي واقعاً ديگه شما را از حد ديوونگي گذرونده (كه براي مثال اين جوري نوشتنم خودش گواهي ميده) چكاري انجام ميدين ؟
شرمنده كه زياد نوشتم شايد نفهميدين چي نوشتم براي همين اگه تونستم و فكرم از اين همه درگيري راحت شد درست تر مي نويسم
در هر صورت اميدوارم جوابمو بدين لطفاً
از همتون متشكرم
قربان همه داداشیا و آبجيهام مخصوصاً آبجي تنهاي مهربونم ...
داداش سرگردان ...

ازتون می خوام که کمکش کنید که یه وقتای فکر نکنه تنها هم مثل اسمش تنهاست ...

اینو که گفتم یاد یه حرفی افتادم اخرین باری که با حمید حرف زدم از دستم خیلی عصبانی شد بهم گفت تو دوست داری همیشه تنها باشی به خاطر همین تموم ادمای دورو برتو از خودت می رنجونی گفت منم می رم تا بهتر بتونی با تنهاییت زندگی کنی ...

به خاطر اون برا یه مدتی می خواستم اسممو عوض کنم ولی منصرف شدم با خودم گفتم که بهتره با همین اسم بهش ثابت کنم که من تنها نیستم ...ولی افسوس که اون دیگه نیومد ...

گاهی مواقع که دلم می گیره دلم می خواد پیشم بود و مثل اون قدیما می تونستم باهاش درد و دل کنم اخه عجیب باهاش راحت بودم فقط به اون می تونستم از تموم غصه هام بگم اون که رفت دیگه با کسی حرف نزدم دیگه تموم دردها و غصه هام موند تو گلوم ...

گفتم بی خیال اونا رو تو گلوم خفه می کنم ولی عجیب اونا الان دارن منو خفه می کنن ...

تو همین چند روز پیش یکی ازم پرسید تا حالا ع ا ش ق شدی بهش گفتم نه با این که اگه تو چشمام کاملا نگاه می کرد می فهمید که دارم بهش دروغ می گم ...

جالبه ولی نمی دونم چرا گفتم نه ازم پرسید چرا !!

گفتم ع ا ش ق ی ضرر داره ...

بهش گفتم پیشنهاد می کنم ع ا ش ق نشو...گفت چرا !!

گفتم به خاطر همون ضرری که گفتم خندش گرفت و گفت ع ا ش ق ی به ضررش می ارزه ...

براش نگران شدم چون می دونم ع ا ش ق کی شده ع ا ش ق کسی که دستشو داغ کرده دیگه کسیو دوست نداشته باشه ...

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جونم

دلم خیلی گرفته ...کاش ادما هیچ موقع به دنیا نمی یومدن ...کاش ادما هیچ موقع عاشق نمی شدن ...کاش ...

لعنت به این شانس ...لعنت به این زندگی ...لعنت به این اشکا که بی بهونه می ریزن ...لعنت به این دل که هر چی میکشم از دست اونه ...

سرتونا درد اوردم ببخشید این ابجی تنهای شما وقتی بره رو منبر دیگه پایین نمی یاد ...

                                                                                         تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:36  توسط تنها  | 

سلام داداش سرگردان ...

واست ایمیل دادم نمی دونم به دستت رسید یا نه گفتم برات یه پست بدم بگم من حاضرم کمکت کنم

منتظر ت هستم زود زود بیا

                                                 تنها         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:36  توسط تنها  | 

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

من چرا زنده ام؟ ما چرا زنده ايم؟ که چی بشه؟
من کيم؟ خدا کيه؟
به دنيا ميايم .. زندگی می کنيم ... .... ....... برای چی؟
...
دیگه همچی برام کم ارزش شده...
یه باره حجم زیادی ......
یا دارم دیوانه میشم یا زود بزرگ میشم یا شاید هم هر دو!!!!!!

صبح تا شب تلاش می کنیم برای چی؟ برای کی؟ که نیازهامون
رو بر طرف کنیم؟ این نیازها رو کی تعریف می کنه؟ کی
تغییرشون میده؟؟ چرا؟؟ چرا بعضیاش تمومی نداره!!
دارم به تناقض میرسم!!

تو خودم دارم غرق میشم ... دارم دست و پا میزنم ...
نه خشکی ای! نه کشتی ای! نه یاری دهنده ای!! فقط چند تا
تیکه تخته شناور که میشه باهاش فقط نفسی تازه کرد!!!...
خداااااااااااااااااااا...........

خدا یادته ازت خواستم یکی رو تو مسیر زندگیم قرار
بدی ... پس چرا اینطوری ؟!؟!

چرا ...

اگه می دونستی که اینطوری تو لجنزار زندگی رهام می کنه و می ره چرا گذاشتیش سر راهم می خواستی که به ارزوم برسم ...

خوب می دونم رسیدم ولی حالا کوش ...

کجاست ...؟

 چرا من نمی بینمش ...

چرا وقتی دلم از این زمونه می گیره و می خوام باهاش حرف بزنم پیداش نمی کنم ...

چرا حالا که تنهای تنهام نمی یاد بگه منم هستم تو تنها نیستی ؟

خدااااااااااااااااااااااااا

می شنوی چی می گم ...

دارم دیونه می شم موندم سر دو راهی نمی دونم از کدوم مسیر برم ...

خدایا کجایی بگو چیکار کنم از کدوم راه برم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:9  توسط تنها  | 

گاهی ...

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

زنا چاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزل هایم امیدی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

                                                                     تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:8  توسط تنها  | 

از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ...
این روزها کمتر مسیرم به سمت دل می خورد ، اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم ...
مسیری بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند .

این روز ها که بیشتر شب است ، تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم
و هنوزم سوزی را حس می کنم ، سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد.
سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد ....

که چرا رفتی ؟؟؟

                                   تنها 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:1  توسط تنها  | 

کاشکی هرگز ...

كاشكي هرگز نمي ديدم تو را
كاش انتهاي اميد زندگي
مي توانستم فراموشت كنم
يا شبي چون آتش سوزان دل
در فراز سينه خاموشت كنم
كاش چون خواب گريزان از ديده ام
نيمه شب ها ياد رويت مي گريخت
مرغ دل افسرده حال و بسته پر
از ديار آرزويت مي گريخت
كاش از باغ خوش رويايي تو
دفتر انديشه ام پر مي گرفت
فارغ از انديشه ي هجران و وصل
زندگي بي عشقت از سر مي گرفت
كاش احساس نياز ديدنت
از وجودم چون وجودت پر مي گرفت
در دلم آتش نمي زد آن نگاه
كاش آن شب چشم هايم كور بود
كاش آن شب در گلستان خيال
اي گل وحشي نمي چيدم تو را
تا نسوزم در خزان آرزوها
كاشكي هرگز نمي ديدم تو را

شب فرو مي افتد

و من تازه مي شوم

از اشتياق بارش شبنم

نيلوفرانه

به آسمان دهان باز مي كنم

اي آفريننده شبنم و ابر

آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟

تقدير چيست؟


در اين سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

يکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام بر اين غبار بی سوار انتظار

دريغ در شبی چنين سپيده سر نمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات

برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست

وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                                            تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:45  توسط تنها  | 

خداوندا !! صدایم را می شنوی ...

خداوندا !!

دستان خالی ام را ببین ...

ببین که چگونه به سویت بلند شده اند ...

خداوندا !!

می گویند تو کسانی که بی ریا توبه کنند را بی درنگ می پذیری ...

خداوندا !!

 پذیرا باش این تن خسته و رنجورم را ...

من بی ریا به سویت گام نهاده ام ...

خداوندا  !!

من ان زمان فهمیدم تو کریمی که مرا در اوج نا امیدی نجات دادی ...

مرا از قعر لجنزار تنهایی بیرون کشیدی ...

تو دوباره مرا نجات دادی پس تنهایم نگذار ...

خداوندا  !!

تنهای تو خالصانه به در خونت اومده  حرف دل اونا بشنو ...

خداوندا فرشته ای که به در خونم فرستادی همیشه در کنارم هست ...

راستشو بخوای تنها دوباره می خواد بلند بشه و از تنهایی فرار کنه ...

دوباره ...

نه نترس ...

نه تنها عاشق نمی شه ...

فقط می خواد به زندگی توی این لجنزار خاتمه بده بیاد بیرون از تو لاک تنهای ...

خداوندا  !!

تو دیگه تنهایم نگذار ...

قول بده ...

                                                                            تنها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 13:56  توسط تنها  |